|
Dünya ، Yalan Dünyadır
هیچ چیز در دنیا وجود ندارد که شما نتوانید به آن دست یابید.
|
سلااااااااااااااااام همش با خودم عهد میکنم که دور این فیس بوک رو خط بکشم اما نمیدونم چرا نمیشه، شاید به این خاطر باشه که ادم اونجا احساس ارتباط زنده تری داره. اما وبلاگ هم جاذبه های خودشو داره که نمیشه ازش دل کند. همش تقصیر فیس بوک هست که 4 شنبه سوری و مهمتر از اون عید گذشت و خبری از من نشد. مهمتر از همه اونها بالاخره انتظار سر اومد و 13 اسفند رفتم برا مصاحبه، بعدش کلی سبک شده بودم احساس خیلی قشنگیه وقتی مطمئنم که کارم ردیف شده و هنوز بیکار میگردم :) دارم از این آخرین اوقات فراغتم کمال استفاده رو می برم. چند روز پیش یعنی 16 فروردین جواب مثبت گزینش رو گرفتم. یعنی الان دارم پرواز میکنم. یه خوشبختی دیگه اینکه گفتن تا 15 اردیبهشت هم باید صبر کنیم. یعنی 1 ماه عشق و حال. کلی خوش بحالم بود . ولی باز نمیدونم چه مرگمه که ته دلم یه چیزی هست که حال آدم و میگیره. تقدیم به همه دوستای گلم که از شادی من شاد میشن، خیلی دوستون دارم... [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 23:26 ] [ پریسا ]
[ ]
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند، گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم. به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!برخي ما را سر كار مي گذارند، برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد. برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم. برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم، گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم. گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است. اين آغاز، اين زايش، برايت سخت دردناك است. بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكي دردناك است، كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست.و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي... از شل سیلور استاین [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 23:59 ] [ پریسا ]
[ ]
یکی از دوستان بزرگوارم توصیه کردن که برا بهبود وضع اصف بار(نمیدونم املاش درسته یا نه) نوشته هام میتونم از خاطره نویسی شروع کنم. تو این چند روز برا وبلاگ دنبال مطلب می گشتم که با کلی ماجرا و جریان رنگ و با رنگ روبرو شدم از سیاسی، اقتصادی گرفته تا خانوادگی و خصوصی. از اونجایی که دیگه علاقه ای به 2 تا موضوع اول و موارد مربوطه ندارم، پس از آخریا میگم. چند روز پیش توسط سایت سازمان با خبر شدم که تعدادی از بچه هارو برا مصاحبه خواستن ولی برا من و دوستام هنوز خبری نشده. این اولین باریه که میرم( خواهم رفت) یه جایی برا مصاحبه، نمیدونم چه برخوردی باید داشته باشم. میترسم نتونم سوالاشونو جواب بدم و نگرانی هایی از این قبیل. از طرفی در لحظه ثبت نام برا ارشد دچار دو دلی در انتخاب رشته امتحانی شدم و اونهم همونطور معوق مونده که خدا به داد برسه. خیلی خنده دار هستش اون موقعی که همه دارن خونده هاشونو مرور میکنن من هنوز تو رشته امتحانیم مرددم. چند روز هم هست که مادر عزیزتر از جان آنفلوانزا گرفتن و مسولیت خونه رو دوشای نحیف من افتاده که خدا رو شکر از دیروز شاهد علایم بهبودیش هستیم و انشالله فردا پس فردا دیگه سر پاس. وای که از چه نعمت بزرگی برخوردار هستیم و قدرشو نمیدونیم. خدا حافظ همه مامان باباهای دلسوزو مهربون باشه. پی نوشت 1: آمین یادتون نره پی نوشت 2: نبینم کامنت نذاشته برین پی نوشت 3: فعلا تا بعد [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 1:8 ] [ پریسا ]
[ ]
سلام بلاخره بعد از مدتها ترک دنیای وبلاگها و دوستان وبلاگی برگشتم تا نوشتن رو از سر بگیرم. وبلاگ نویسی کمی هنر و ذوق نویسندگی میخواد که متاسفانه من ازش بی نصیبمو چیزی جز این دلیل ترک گفتنم نبود و حالا که برگشتم، دوستان مجبورن جملات بی سر و ته من و تحمل کنن. دلم برا تمام دوستان تنگ شده بود و افسوس از اینهمه مطالب زیبا که در این مدت ازشون غافل بودم. تو 1 سالو اندی که گذشت 2 تا تولد پشت سر گذاشتم و کللی پیرتر شدم. دانشگاه رو به حول و قوه الهی تموم کردم و در اثنای مطالعات نه چندان سخت کوشانه برای قبولی در ارشد، از آزمون استخدامی یکی از نهاد های دولتی پذیرفته شدم و هم اکنون منتظر تماس سازمان برا مصاحبه حضوری هستم و هر چی هراس و دلهره که در طول این بیست و چند سال نچشیدم رو تجربه میکنم. اگر به خواست خدا بتونم مراحل گزینش رو با سر بلندی به پایان ببرم و با تجربه صفر و سواد اندک شروع به کار کنم، خاطرات خانم کارمندیان رو براتون خواهم نوشت. :) پی نوشت 1: منتظر نظراتتون هستم پی نوشت2: برام دعا کنین
[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 16:39 ] [ پریسا ]
[ ]
انرژی هسته ای: نوعی انرژی که به جای گرم کردن همه جا، فقط سر آدم را گرم می کند. دولت: یک گروه که بصورت دسته جمعی و تمام وقت تمام پول کشور را تبدیل به آشغال می کنند. مجلس: گروهی که نماینده مردم هستند، ولی نه مردم آنها را می شناسند، نه آنها مردم را می شناسند.
سفر استانی: نوعی سفر تبلیغاتی که تا چند سال پس از پایان انتخابات هنوز ادامه دارد.
نامه به رئیس جمهور: تعدادی کاغذ که آدمها به جای اینکه توی صندوق پستی بیندازند، مستقیما آن را به رئیس جمهور می دهند تا در صحنه عکاسی حضور آنان ثبت شود.
نامه رئیس جمهور: یک روش که قبلا توسط پیامبر اسلام تجربه شده بود و به نتیجه هم رسیده بود. برای تکرار این اقدام ۱۴۰۰ سال تاخیر مدت زیادی بود. دانشجوی عدالت خواه: نوعی دانشجو که برای شنیدن سخنان رئیس جمهور دعوت می شود و برخلاف بقیه دانشجویان حرف رئیس جمهور را گوش می کند.( کلمه عدالت خواه در این عبارت اضافی است.) دانشجوی بسیجی: تعدادی مرد کاسب و زن خانه دار که سعی می کنند مثل دانشجوهای حزب اللهی لباس بپوشند، بی توجه به اینکه دانشجوهای حزب اللهی مثل کاسب ها لباس می پوشند. آنها پس از اینکه فیلمبرداری تمام شد به سر خانه و کارشان برمی گردند. سازمان مدیریت: مهم ترین دشمن دولت، جایی که همه چیز در آن برنامه دارد. لبنان: کشوری که مردمش آنطور که ما دوست داریم زندگی می کنند، و مورد حمایت دولت ما هستند، ولی ما حق نداریم مثل آنها زندگی کنیم. سیاست خارجی: مجموعه ای از رفتارهای کنترل نشده و جالب یک بندباز که چون هنوز سقوط نکرده است، برای ما هیجان آور است. تورم: تنها بخش اقتصاد که روز به روز بزرگتر می شود. دیدار سر زده: یک نام صمیمانه روی یک رفتار بدون برنامه و بی نتیجه. مافیا: یک فیلم تخیلی تکراری که هر وقت شام نداریم و گرسنه مان است، پخش می شود. ملاقات: محلی برای گرفتن عکس با آدمهای سرشناس. بانک: یکی از دشمنان اسلام و عوامل مزدور استکبار که نابودی کامل آن بیش از چهار سال طول می کشد. برف: یک چیز سفید که وقتی از آسمان می آید برق و آب و گاز کشور قطع می شود و برای جلوگیری از آمدن آن هیچ دعای خاصی وجود ندارد. صلح آمیز: چیزی است شبیه شرافت سیاسی، نوعی دروغ که همه از گفتن آن لذت می برند، ولی می دانند دروغ است. قله هسته ای: مکانی به ارتفاع پنج هزار متر که در عرض سه روز تا ارتفاع دو قدمی آن قله بالا می رویم و به مدت سه سال در همان دوقدمی درجا می زنیم. خبر خوش: نوعی روانگردان برای فراموش کردن مشکلاتی که در ماه گذشته اتفاق افتاده است. در اثر مصرف زیاد اثر واقعی خود را از دست داده و عوارض جانبی ایجاد می کند. ابرقدرت: ما. خودمان. نوعی جهان سوم که برای افزایش اعتماد به نفس به خودش دروغ می گوید.
پروژه: واحد شمارش دروغ های اقتصادی دولت. نوعی طرح که با افزایش تعداد آن می فهمیم که در دراز مدت کارمان خراب است. روشی که در آن مقداری پول به تعدادی آدم مورد اعتماد می دهیم که بعدا آمار کارهایی که نمی خواهند بکنند، را به ما اعلام کنند. قیمت: نوعی نردبان که دائما از آن بالا می رویم و هر چه بالاتر برویم از ارتفاع بیشتری سقوط می کنیم. این نردبان یکطرفه است. پول: چیزی که دولت دارد، ولی نمی داند با آن چکار کند و ملت می دانند با آن چکار کنند، ولی ندارند. بودجه: یک وسیله برای کنترل رفتارهای دولتی که هیچ علاقه ای به کنترل رفتارهایش ندارد. اقتصاد: یک چیز مربوط به الاغ که غیرقابل کنترل است و در وضعیت راست افراطی می تواند خانواده ملت را آبستن حوادث کند. رسانه: وسیله ای برای جلوگیری از خبررسانی. ملی مذهبی: یک گروه سیاسی که همان اعتقادات و علائق دولت را دارد، منتهی دلیلی برای دروغ گفتن ندارد. میثاق: عهدنامه ای که رئیس جمهور با وزرایش می بندد، بعدا هر کدام کار خودشان را می کنند.
دبیر دولت: مسوول نظم دادن به دولتی که قصد دارد هر نظمی را از بین ببرد.
انتخابات: روش انتخاب نمایندگان مردم توسط شورای نگهبان. میراث فرهنگی: مجموعه ای از آثار باقی مانده از گذشته ای که به وجود آن آثار افتخار می کنیم ولی از سازندگانش متنفریم. گوجه فرنگی: یک علامت قرمز خطر برای اقتصاد که مثل سایر خطرات با آن شوخی می کنیم. طرح های اقتصادی زودبازده: یک راه سریع برای از دست دادن پول و به دست آوردن نمودار و آمار
نتیجه اخلاقی: کلا خیلی باحالیم [ چهارشنبه دوم تیر 1389 ] [ 18:56 ] [ پریسا ]
[ ]
اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،
و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی. آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی، نه كم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند چون این كارِ ساده ای است، بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان كه هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم حیوانی را نوازش كنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا كه به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینكه سالی یك بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است. فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.
[ یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 ] [ 23:34 ] [ پریسا ]
[ ]
کسی بی خبر آمد مرا دست خودم داد کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم کسی ساده کسی صاف کسی در هم و بر هم کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند کسی مرثیه آورد برای دل من خواند من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد [ پنجشنبه سوم دی 1388 ] [ 11:12 ] [ پریسا ]
[ ]
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.
بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ !!!
نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد.
[ جمعه بیست و دوم آبان 1388 ] [ 19:43 ] [ پریسا ]
[ ]
ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
حاصل عمر گابریل گارسیا
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند. در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن. در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد. در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند. در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است. در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد. در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است. در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست. [ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ] [ 15:36 ] [ پریسا ]
[ ]
نگاهی به درخت ســـیب بیندازید. شاید پانـــصد ســـیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟» اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید: «اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید. » از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد : - باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری . - باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی. - باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی. - باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی. وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم. قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت . در یک کلام: افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند. همه امور به هم مربوطند آیا دقت کرده اید که هر وقت به طور منظم ورزش می کنید، میل به غذاهای سالم تر و بهتر دارید؟ آیا دقت کرده اید که وقتی غذاهای سالم تر و بهتری می خورید انرژی بیشتری دارید و طبعاً دوست دارید که ورزش کنید؟ همه چیز در زندگی به هم مربوط است. روش تفکر شما روی روحیة شما مؤثر است، روحیة شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روی نحوة گفتارتان اثر می گذارد، روش حرف زدنتان روی طرز فکرتان مؤثر است! تلاش برای پیشرفت در یک بُعد زندگی بر سایر ابعاد زندگی اثر می گذارد. وقتی در خانه خوشحال هستید، در محل کار نیز احساس شادی بیشتری خواهید کرد و وقتی سر کار شاد باشید در خانه نیز شاد خواهید بود. اینها به چه معناست؟ - اینکه برای پیشرفت در زندگی می توانید از هر نقطه مثبتی شروع کنید. می توانید با برنامه ای برای پس انداز، نوشتن لیست اهدافتان، رژیم غذایی یا تعهد برای گذراندن وقت بیشتر با فرزندانتان شروع کنید. این کار مثبت منجر به نتایج مثبت دیگر هم می شود، چون که همه امور به هم مربوطند. - مهم نیست که تلاشی که جهت «پیشرفت» می کنید کجا صرف می شود. مهم این است که شروع کنید. - عکس این قضیه هم صادق است. یعنی اگر یک بعد زندگی شما خراب شد، سایر ابعاد هم به زودی خراب می شود. باید به این مسأله دقت خاصی داشته باشید. در یک کلام هر کاری که انجام می دهید به نوبه خود اهمیت دارد زیرا بر امور دیگر نیز مؤثر است. چرا؟ هنگامی که بلایی به سرمان می آید، یا همه چیزمان را از دست می دهیم یا کسی که عاشقمان بوده ما را ترک می کند، اغلب ما از خودمان می پرسیم: «چرا؟» «چرا من؟» «چرا حالا؟» «چرا او مرا سرگشته و تنها رها کرد؟» سؤالاتی که با «چرا» شروع می شوند، ممکن است ما را به یک چرخة بی حاصل بیندازند. اغلب جوابی برای این "چرا" ها وجود ندارد و یا اگر هم جوابی وجود داشته باشد،اهمیتی ندارد. افراد موفق سؤالاتی از خود می پرسند که با «چه» شروع می شوند: «چه چیزی از این پیشامد آموختم؟» «چه کاری باید در برخورد با این پیشامد بکنم؟» و هنگامی که پیشامد واقعاً فاجعه آمیز است، از خود می پرسند: «چه کاری طی 24ساعت آینده می توانم بکنم تا اوضاع کمی بهتر شود؟» در یک کلام افراد خوشبخت هیچوقت نگران نیستند که آیا زندگی بر «وفق مراد» هست یا نه. اینها از آنچه که دارند بیشترین استفاده را می کنند و آنچه که از دستشان بر می آید انجام می دهند. [ شنبه چهارم مهر 1388 ] [ 2:30 ] [ پریسا ]
[ ]
بخشی از ادبیات، بویژه ادبیات مقاومت هر جامعهای، با زبان طنز بیان میشود. گرچه در فضای امنیتی، طنز معمولاً لباس آهنین میپوشد، ولی در لباس آهنین نمیتوان کلمات ظریف و لطیف و گل و بلبل تولید کرد. گاه کلمات طنز میتواند چنان در عمق جان خواننده بنشیند که: «آخ قربون دهنت، زدی توی خال»! جامعه اما در شرایط سخت به طنز رو میآورد و چون فرهنگ عامه امضای خاصی پای نوشتهها و گفتهها ندارد، حد و مرزی هم در میزان تندی و صراحتاش وجود ندارد. زمانی که تراژدی به اوج میرسد، کمدی آغاز میشود. و طنز یک رشته از کمدی است که در آثار نویسندگان، طنزپردازان و نیز مردم کوچه و بازار نمود مییابد. گونهی دیگر طنز با عنوان جوک در افواه تولید میشود و بین مردم میچرخد. هر چقدر شرایط سختتر باشد، دندانهای طنز و جوک گزندهتر و تندتر است. فرهنگ عامه حتا واژهسازی میکند، فرهنگسازی میکند، واژهها و ترکیبهایی میسازد و معنا میکند که بتواند سختی روزگار را تحمل کند. یکی از نمونهها واژگان و ترکیبهایی است که در همین چند روز تولید شده و مورد استفاده قرار گرفته است. مثلاً: طرف خیلی صدا و سیماست: یعنی طرف خیلی خالی میبندد یا واقعیت را برعکس نشان میدهد. یارو خیلی کامران نجفزاده است: این اصطلاح که چه عرض کنم، این فحش خیلی کاربرد دارد. چون چندین لنترانی را هم در خود جای میدهد. یعنی طرف خیلی دغل، شارلاتان، وطنفروش، بدبخت، خاک برسر، بیهمهچیز، دوقرانی و عقدهی متحرک است. طرف از اون تأیید رهبری شدههاست: یعنی میخواهند به ما زورچپونش کنن. قضیه خیلی بیست و سی یه: این برمیگردد به برنامهی بیست و سی صدا و سیما که یعنی قضیه خیلی بندتنبانی و آبدوغی است. حرفت در حد بیست و چهار میلیون رأی احمدینژاد بود: یعنی خیلی دروغات گنده بود، یک کم کوچکترش کن که باورمان بشود. مگه وزارت کشوره؟: یعنی مگر خم رنگریزی است، یا حوض نقاشی است که مرد صورتگر بندازند توش و چیتوز بکشند بیرون. یارو خیلی نوکیاست: یعنی از آن خبرچینهای دبش است یا یک خائن حرامزاده است. مثل جنبش سبز میمونه: یعنی دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره. حساب طنزپردازان و طنزنویسان اما جداست. آنها چیزهایی در ترکیب جامعه و چهرهی سیاستمداران مییابند که بتوانند دفرمهاش کنند و یا با بزرگنماییاش تصویر دیگری برای شادکردن جامعه و برای ایجاد فضای تحمل بسازند. طنز هنری است که سازندهاش به شادی و سرخوشی و تحمل جامعهاش میاندیشد. یکی از طنزنویسان ارزشمند معاصر پوریا عالمی است. او هر روز یک ستون در روزنامهی اعتماد ملی دارد که طنزهایش را مینویسد. یک نمونه از کارهای جالب او را نقل میکنم: آموزش برنزه کردن در ایران برای برنزه كردن كمهزینه میتوانید: رأی بدهید. رأی دادن ارتباط مستقیمی با برنزه شدن پوست دارد. چون از فردای آن باید از ساعت ۱۲ ظهر در خیابانها دنبال رأیتان بیایید. لباسهای شخصیتان را بپوشید و با در دست گرفتن جسم سخت یا گذاشتن كلاه مخصوص سر چهارراهها و در میدانهای اصلی شهر تمام ساعات بعدازظهر را آفتاب مستقیم بگیرید. یادتان باشد فقط آفتاب بگیرید و جو نگیردتان. چون ممكن است به طرف باقی شهروندان با جسم سخت حمله كنید. در كل اگر دقت كنید بیشتر این برادران پوستهای به شدت برنزه شدهای دارند! در خیابان به حالت سكوت تجمع كنید. در این حالت ماشینهایی كه برای رفاه حال عمومی در نظر گرفته شدهاند به شما آب میپاشند. وقتی پوستتان خوب خیس شد، آفتاب پوستتان را برنزه میكند. در حالت قبلی ممكن است كسانی دنبال شما كنند. شما هم مجبور به فرار كردن شوید. این كار باعث میشود پوستتان از همه طرف آفتاب بخورد و حسابی برنزه شوید. به مدت ۲۰ روز تا یك ماه، به دنبال برادرتان یا فرزندتان از كهریزك به تپههای دركه و حومه، از آنجا به پزشك قانونی، از آنجا به دادگاه انقلاب، از آنجا به قوه قضائیه، و در كل از آنجا به اینجا، از اینجا به اونجا مراجعه كنید. مهرورزی مسئولان مربوطه باعث میشود شما ساعتها پشت در بمانید و آفتاب بگیرید. این سیاست كه برای برنزاسیون مردم در پیش گرفته شده است، پوست شما را در ابتدا كلفت و سپس برنزه میكند. یك راه این است كه پیه كار سیاسی را به تنتان بمالید. در این حالت نه تنها برنزه میشوید، ممكن است از ته بسوزید. میتوانید روبهروی پارك ملت همینطوری در حالت سكوت بایستید. اینطوری از چند جهت برنزه میشوید. پیشنهاد میشود در زیرزمین خانهتان به فناوری هستهای دست پیدا كنید. قرار گرفتن در تشعشعات هستهای شما را برنزه و قشنگ میكند. و در ضمن یك دانشمند به دانشمندان جوان مملكت اضافه میكند. در استقبالهای مردمی و خودجوش، از ساعت ۸ نه، از ساعت ۹ نه، از ساعت ۱۰ شركت كنید و زیر آفتاب سوزان سفرهای شهرستانی برنزه و برشته شوید. یك راه هم این است كه با آقا رحیم مشایی برای صله رحم به بلاد خارجه سفر كنید و آفتاب تابان و سوزان آنجا را به پوست و جان بخرید. ایضاً سفر به تركیه و اینا با آقا مشایی توصیه میشود. یك راه ساده این است كه اگر پول دارید سولاریوم كنید و دردسرهای بالا را نكشید. اگر اینطوری برنزه نشدید، شبها برنامه «بیست و سی» را ببینید. با دیدن این برنامه گُر میگیرید و برافروخته میشوید. گُرگرفتگی و برافروختگی پوست، روح، روان، اعصاب و اینا را، همه را باهم یكهو برنزه میكند. [ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ] [ 14:5 ] [ پریسا ]
[ ]
سلام به همه دوستان بازم طبق معمول هر سال اومدم تا Xامین سالگرد تولد 17 سالگیم رو به خودم تبریک بگم. ولی چیزی که امسال رو متفاوت از سالهای گذشته می کنه اینه که من امسال از طرف بهترین دوستم بهترین کادویه عمرم رو گرفتم و اون یه کتاب بود. میدونم که بهترین و شیرینترین لحظات زندگیم رو با خوندن اون کتاب تجربه خواهم کرد ( ممنون دوست من )
پریسا جان، ای عزیزترین و قدیمیترین دوست ، تولدت مبارک. [ پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ] [ 8:30 ] [ پریسا ]
[ ]
بیانیه شماره 9 مهندس میرحسین موسوی در مورد اعلام تایید نتایج انتخابات ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان
ادامه مطلب [ شنبه سیزدهم تیر 1388 ] [ 13:53 ] [ پریسا ]
[ ]
من ئولموشم ، آغلیان یــوخ گؤزلریمی باغلیان یــوخ بیر اود یاخیب داغلیان یوخ سویوق بیزی کیریدیبدی شاختا بیزی قورودوبری نفتیمیـــزی باسدیریـر لار میلته قان قوسدورور لار بیــر عـده یه قیسدیریـر لار قالان قالیر آج به سوسوز جواندیسا ، آجدی ، قودوز قیرخ ایلدی کی دوستاغام من قارالار ایچره آغام من دئیریس بس که ساغام من؟ باغیرمادان ایش قورتولوب بوغاز، باغیرساق ییرتیلیب بیز میلتین وار هاراسی ؟ هاردان ساغالین یاراسی ئوزشیطانی، ئوز باراسی بونا دئییر: قاچ چاپاری! اونا دئییر: وور شکاری! بیر ال سلاح ، بیر ال یالین بیری تونوک، بیری قالین دئییر کی: حقـقیـزی آلین ! آمما هانسی کؤمک ایله یئمک اولور دئمک ایله؟ ملت ییخان ئوز قالاسی سرباز کیمدیر- ئوزبالاسی ئوز قانیدیر ئوز جولاسی نئجه دئییم: چال چاتلاسین قووخ کیمی وور پارتلاسین بؤیوک باشلاردی تقصیر کار چیچیک باشدا نه تقصیر وار یئنــه ارتـش دورا هــاوار ملتین ده ایشی- ایش دیــر یوخسا دوا مرگمشدیـــر ملته وارمی فایداسی ؟ هر قاب سینیر ئوز بایداسی بو شیطانین ئوز قایداسی: « دده م منه کور دئیبدی» «هر گله نی وور دئیبدی» قورخوم بودیر، اویون اولا ملت یئنه قویــون اولا؟ کیمدیر بیزه بویــون اولا کی قوردی بیز قووا بیلک قوردون شررین سووابیلک بیز بیر دریا قان وئرمیشیک زندانلاردا جان وئرمیشیک قیرخ نسلی قوربان وئرمیشیک «شریعتی» تک انسانلار «تختی» کیمــی پهلوانلار باشلارا سوورولور سامان گؤزلری دولدوروب دومان یا علی! یا صاحب زمان! دادا چاتون ، کی دارداییق قورتدی ، کولک دی ، قارداییق
[ دوشنبه هشتم تیر 1388 ] [ 15:5 ] [ پریسا ]
[ ]
خدایا کمکم کن
تو یکی منو تنها نذار [ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ] [ 19:50 ] [ پریسا ]
[ ]
دهه فجر رو به همتون تبریک می گم و بهترین آرزوها رو براتون دارم دهه فجر امسال برای من با دهه فجر سالهای قبل فرق داشت روزای اول برادر زادم ازم پرسید: عمه چند سال که جنگ تموم شده؟ چند سال که انقلاب شده؟ اصلا انقلاب یعنی چی؟ مردم چرا انقلا ب می کنن؟ واقعیتش این بود که من جوابی برای این سئوالها نداشتم، میدونستم که سالها از جنگ گذشته اما خاطرم نبود چقدر؟ صحنه های جبهه اونقدر تو ذهنم شفاف بود که نمی تونستم بگم 20 سال. یادم بود که انقلاب قدیمی تر از اون بود ولی چقدر؟ از معنی انقلاب فقط "توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد" یادم مونده بود و سخت تر و مشکل تر از همه اینکه: مردم چرا انقلاب می کنن؟ دیگه هیچ جوابی واسه این یکی نداشتم. یه جورایی دس به سرش کردم و گفتم: الان درس دارم باشه بعدا بهت میگم. واسه همین امسال پیگیر برنامه ها بودم. فهمیدم درسته که 30 سال از انقلاب میگذره ولی هنوز به چیزی که برای رسیدن بهش انقلاب کردیم نرسیدیم، فهمیدم 20 سال از جنگ میگذره ولی هنوز هر سال چندتا شهید گمنام تو هر گوشه از وطنمون دفن می شه هنوز خرابه های خرم شهر مثل 20 سال پیشه و هیچ فرقی نکرده هنوز بعضیا چشم براه عزیزاشونن تا برگرن هنوز.... ولی بازم نفهمیدم انقلاب یعنی چی؟ انقلاب یعنی فروختن یه پالان و خریدن یکی دیگه به قیمت جون مردم؟! انقلاب یعنی دربون یه پادشاه دیگه شدن! یکی رو از نون خوردن انداختن و دیگریرو از گدایی به شاهی رسوندن؟ و خیلی چیزای دیگه.... و اینکه ما چرا انقلاب کردیم؟ انقلاب کرديم تا شاه و شهزاده نداشته باشيم... آقا و آقازاده داريم! انقلاب کرديم تا سياستمان ديني شود... دينمان سياسي شد! انقلاب کرديم تا اقتصادمان انساني شود... انسانيتمان اقتصادي شد! انقلاب کرديم تا خيابان هايمان شريف شوند... شرافتمان خياباني شد! انقلاب کرديم تا رنگ آزادي را ببينيم... اسارت رنگ شده را ديديم! انقلاب کرديم تا دردهايمان درمان شود... درد بي درمان گرفتيم. راستی چرا انقلاب کردیم؟
بعد همه اینا یه تیکه بریده روزنامه دیدم که فرح روز 13 بهمن 57 نوشته بود: مردم پر شده بودن تو خیابونا دور ماشین آقای خمینی پر از جوونای مشتاق بود مردم به شیشه ماشین حامل آقای خمینی بوسه می زدن شاه با دیدن این صحنه ها خیلی عصبانی می شد، میگفت: این مردم خیلی نمک نشناسن قدر کسی رو که براشون زحمت می کشید رو ندونستن ... حالا یه نظر سنجی در مورد حرفهای شاه فقید، موافق یا مخالف؟ [ جمعه هجدهم بهمن 1387 ] [ 16:59 ] [ پریسا ]
[ ]
سلام از اینکه تو این مدت که نبودم صبوری کردین و اسم وبلاگم رو از تو پیونداتون پاک نکردین از همتون ممنونم یه مدت بدجور مشغول فصل امتحانات بودم و بعدشم چندتا اتفاق رنگ و وارنگ افتاد ولی بالاخره امروز یعنی عصر جمعه فرصت نوشتن پیدا شد. فصل امتحانا به سلامتی گذشت و نتیجه ها هم کم و بیش اعلام شده بعضی ها حالشون خوبه ولی حال بعضی ها زیاد تعریف نداره. آخر هر ترم هممون یه تمصمیم کبری می گیریم که دیگه از ترم بعد چنین و چنان می کنم ولی بازم همون آش و همون کاسس. راستی چرا اینجوریه؟ این ترم منم مثل همه یه تصمیم کبری گرفتم اگه نتیجه داد ترم بعد فرمولشو به شما هم می گم [ جمعه هجدهم بهمن 1387 ] [ 16:56 ] [ پریسا ]
[ ]
فردي از پروردگار در خواست كرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند دعاي او را مستجاب كرد. در عالم شهود او وارد اتاقي شد كه جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ مي رسيد، ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود به طوري كه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناك بود! آنگاه ندا آمد: اكنون بهشت را نظاره كن. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند و ...ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند. در حالي كه در اتاق ديگر بدبختند با آنكه همه چيزشان يكسان است؟ ندا آمد كه در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد چون ايمان دارد كه كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد. [ دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ] [ 17:24 ] [ پریسا ]
[ ]
سلام دوستان نمی دونم از کجا شروع کنم، راستش می خواستم یه چیزایی در مورد برنامه ریزی و مدیریت زمان بنویسم ( چیزی که هرگز نتونستم انجام بدم ) بلکه فرجی حاصل شد. ولی از وقتی شروع به نوشتن کردم 2 بار برق رفت و مجبور شدم همرو دوباره تایپ کنم که اینبار دیگه رشته کلام از دستم در رفت، راستی شماها با این قطعی ها چیکار می کنین؟ اصلا تا حالا شده به جایی زنگ بزنین یا از کسی توضیح خواستین؟ مطمئنا نه، چون ما مردم سر به زیر و قانعی هستیم، حتی اگه نون شبمونم بگیرن کسی اعتراض نمی کنه. مردم چنان گرفتار کارای روزمره شدن که خدا میدونه، وقتی میری تو خیابون ده ها و صدها نفر و میبینی که تو صف نونوایی و بانک و سر کوپن و غیره وایسودن و دارن وقت گرانبهاشونو هدر میدن. وقتی هم میرسن خونه حال و حوصله ی زندگی کردنم ندارن حالا چه برسه به این کارا.اینروزا وسایل راحتی خیلی بیشتر از 30 یا 40 سال پیش شده ولی مشکلات چندین برابر زیاد شدن. باغ داغ دلم تازه شد، حالا کلی حرف هست در مورد این جمع آوری اطلاعات خانوار و نحوه پر کردنش. بگذریم در مورد قطعی می گفتم، حالا یکی نیست به آقای برقی بگه که آخه مرد مومن همین یه هفته پیش بود گفتین هر روز 2 بار برق قطع میشه اونم هر بار 2 ساعت، آخه پس این چه وضعشه؟ البته این میون سود سرشاری هم به جیب بعضی ها سرازیر شد، بازار خرید ژنراتورهای کوچیک و بزرگ حسابی داغه و هر کاسبی یکی خریده. اونروز اتفاقی چندتا خبر در مورد این قطعی ها شنیدم که شنیدنش خالی از لطف نیست. تو یه خبر رئیس نمیدونم چیه برق کشور صحبت می کرد ایشون به خبر نگار گفتن: چون ژنراتورهای ما آبی هستن این کسری برق به خاطر کمی بارش امسال هست ( حالا بماند کسی نپرسید که آخه مگه چند درصداز برق کشور از سدهاست؟ ) جالب اینجاست که همون روز تو اخبار شبکه دیگه همون سمت در آب کشور گفتن: ما امسال کمبود آب نداریم، فقط چون پمپ های آب، برقی هستن قطع برق باعث قطع آب بعضی مناطق میشه. همه اینا تو ذهنم بود و داشتم باخودم کلنجار میرفتم که یه دوس این شعر رو برام خوند: سگی پای صحـــرا نشینی گـــزید به خشمی که زهرش زدندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبــرد به خیــل اندرش دختـری بود خــرد پـــدر را جفا کــرد و تنـــدی نمود کــه آخـر تـو را نیــز دنـدان نـبـود؟ پـس از گریه مــرد پراگنـــده روز بــخنـدیــد کــای مــامک دلـفــروز مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش دریغ آمــدم کـام و دنــدان خـــویـش محال است اگر تیغ بر سر خورم کـه دنـدان به پـای سگ انـدر بـــرم تــوان کــرد بــا ناکسان بــدرگـی ولیکــــن نـــــیاید ز مــردم سگــی - حالا نتیجه گیری با خودتون..... [ شنبه نوزدهم مرداد 1387 ] [ 22:13 ] [ پریسا ]
[ ]
دوستای عزیزم سلام یه مدت بود که درگیر امتحانات بودم نتونستم آپ کنم شرمنده از همه دوستانی که لطف داشتن و سر زدن سپاسگزارم. البته مطلب قابل قبولیم پیدا نکرده بودم.تا اینکه یکی از عزیزترین کسانم این متن رو به من هدیه کردند که منم به نوبه ی خودم اونو به شما تقدیم می کنم.
خدا خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر و محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود، نا امیدان را امید می شود گمشدگان را راه می شود و در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا، محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزتان را از هر اندیشه خلاف و زبانتان را از هر گفتار نا پاک و دستهایتان را از هر آلودگی دربازار و بپرهیزید از نا جوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها. چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند. در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند. مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟ ملا صدرا
[ دوشنبه سوم تیر 1387 ] [ 20:27 ] [ پریسا ]
[ ]
سلام این پستی که میذارم رو تو یه نشریه دیدم هر کی خواست من اسمشو میگم و من این وسط فقط تایپ کردم همین بعدا نگین این داره تفرقه سازی میکنه و اینا ... مفتي وهابي :فوتبال حرام است مگر به 14 شرط
به سوالي درباره فوتبال، حلال بودن آن را مشروط به 14 شرط کرد. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ] [ 21:32 ] [ پریسا ]
[ ]
سلام به همگی این اولین باریه که من دست به قلم (خودکار) شدم و می خوام خودم بنویسم. مجبورین یه مدت چرندیاتمو بخونین تا اینکه من نوشتن یاد بگیرم(البته زیاد امیدوار نباشین). اینم توصیه یکی از دوستای خوب وبلاگ نویسمه(بایقوش). امروز یا به عبارتی امشب شب چهارشنبه سوری بود(هست). من که بیرون نرفتم ولی ظاهرا وضع خوب بود وشلوغیا کمتر شده، اما بازم صدای بمبایه دستی و غیره از دور و نزدیک میومد. به نظر من رسم و آئین امشب یه آئین دیرینه ملیست که ماها وظیفه داریم حفظش کنیم، ولی به چه قیمتی؟ ما که جوون بودیم دلخوشیمون یه آتیش کوچیک بود که از روش می پریدیم و کلی شادی می کردیم ولی حالا چی؟ با این ترقه ها و بمبا مگه جاییم برا شادی میمونه؟ من نمی گم شادی نکنیم، ولی بهتره حد و اندازمونو نگه داریم تا خدایی ناکرده شادیامون به عزا تبدیل نشه . با آرزوی اینکه امشب برا کسی اتفاقی نیوفته بولودوز یاغار اولسون سولاریز آخار اولسون آتلاریز قاچار اولسون اوجاغیز یانار اولسون چرشنبز مبارک اولسون
[ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ] [ 23:47 ] [ پریسا ]
[ ]
**************************** چوخ چکمیشم قارا گون قارا گئجه قارا، گون اریدیم سانکی نئجه یایدا، دوشر، قارا، گون **** من عاشقم بیر آیا بیر اولدوزا، بیر، آیا بیر گونوم بیر ایل کئچیر نئجه دوزوم، بیر، آیا **** باشاردیغینجا چالیش ملته محبت ائله ایتیرمز ائل نه قده ر ائیله سن محبت ائله محبت عالمینین باشقا بیر صفالری وار هر ایش که قهریله اولماز اولار محبت ایله **** اوغول چوخ تاپیلار آتا تاپیلماز دمیر چاریق گئییب مینسن قیر آتا **** من وورغونام چوخ زاماندیر بو داغا بولبول قونار گول اوستونده، بوداغا لاله لی داغ اوره ییمه، یار چکیب من دوزرم داغدا دوزمز بو، داغا **************************** [ جمعه بیست و یکم دی 1386 ] [ 12:56 ] [ پریسا ]
[ ]
دشــمن مـــا را سعــادت یـــار بــاد روزو شب با عزو نازش کار باد هـرکه کافر خواند،ما را گو بـخوان او میـــان مــومنان دیــن دار بــاد هــرکه خــاری می نهد در راه مــا خــار مــا در راه او گــلــزار بـاد هــرکه چــاهی می کند در راه مـا چــاه ما در راه او همــوار بــاد هرکه ملک و مال ما را حاسد است ملک و مالش در جهان بسیار بـاد هر که را مستی زرکوب آرزوست گو که ما مستیم و او هوشیـار باد زرکوب نجم الدین تبریزی
[ دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ] [ 20:8 ] [ پریسا ]
[ ]
اونـکه یه وقتی تنها کسم بود تنها پنــاه دل بی کسم بـود تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم خیال میـکردم پیشم می مونه ترانه ی عشق برام می خونه خیال میـکردم یه همزبونـه نمی دونستـم نا مهـربونـه با اینـکه رفتـه امـا هنوزم با داغ عشقش دارم میـسوزم فـکرو خیـالش همش باهامه هر جاکه میـرم جلـو چشامه دلـم می خواد تا دووم بیـارم رو درد دوریش مرهـم بذارم امـا نمیشه راهــی نـدارم نمـیتونم من طـاقت بیارم [ سه شنبه بیستم شهریور 1386 ] [ 16:39 ] [ پریسا ]
[ ]
اویما هرزولفی قارا، سئوگیلی جانانه، کونول بووفاسيزلار ائدرلر سنی دیوانه، کونول
ممکون اؤلدوقجا چالیش یانمایاسان عشق اؤدونا شمع دَن گورنه چکیر هر گئجه پروانه، کونول
سَن هله عشق کمندینده اسیر اؤلمامیسان اؤیما مجنون کیمی هرزولفِ پریشانه کونول
گولده اؤلسایدی وفا، خاریله یار اؤلمازیدی بولبولون آهی یايیلمازدی گولوستانه،کونول
آشنا اؤلماق عبث دیر بو پری چهره لره یئنه بیرگون اؤلاجاقلار سنه بیگانه، کونول
سئودیین اؤلسا زولیخای زامان، سن یوسیف مکرائدیب سالدیرا جاقدیرسنی زندانه، کونول
واحیدین عمريبوتون نازلی گوزه للرله گئچیب بو حقیقت سوزو ظن ائیلمه افسانه، کونول [ جمعه پنجم مرداد 1386 ] [ 21:37 ] [ پریسا ]
[ ]
سلام سلام سلام دیر شده، ولی اشکال نداره شما کادوهاتونو بفرستین من قبول میکنم
لطفا نظرات رو برایه پست قبلی بزارین [ دوشنبه هجدهم تیر 1386 ] [ 15:35 ] [ پریسا ]
[ ]
الهی
همه ی امیدم را لحظه های با تو بودن می یابم . آن لحظهای که دیدگانم خیس از نبودن تو می شود ، آن لحظه که دستانم وجود بی انتهای تو را در اعماق ثانیه ها درک می کند، تو را همراه همیشگی خود حس می کنم . من باران را بهانه ی عشق و بهار را بهانه ی دوستی می دانم و بر خود می بالم که برای با تو بودن بهانه ای نمی خواهم . ای مهربانترین همراه باز آ و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود . [ چهارشنبه ششم تیر 1386 ] [ 13:59 ] [ پریسا ]
[ ]
WHATEVER THE MIND OF MAN " CAN CONCEIVE ".IT CAN ACHIVE WHAT YOU THINK AND WHAT YOU FEEL AND WHAT YOU MANIFESTS .IS ALWAYS MATCH [ چهارشنبه ششم تیر 1386 ] [ 13:56 ] [ پریسا ]
[ ]
آدام واردی آداملارین ناقشی دی آدام واردی اشگ اونان یاخشی دی آدام واردی دیندیرنده جان دییـــــر [ جمعه یکم تیر 1386 ] [ 11:29 ] [ پریسا ]
[ ]
|