|
|
|
|
|
کسی بی خبر آمد مرا دست خودم داد کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد کسی مثل پرستو در اندیشه پرواز کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم کسی ساده کسی صاف کسی در هم و بر هم کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند کسی مرثیه آورد برای دل من خواند من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:12 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.
بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد . سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ !!!
نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:43 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
ره آسمان درون است، پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
حاصل عمر گابریل گارسیا
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند. در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن. در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد. در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند. در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است. در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد. در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است. در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارساست، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:36 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهی به درخت ســـیب بیندازید. شاید پانـــصد ســـیب به درخت باشد که هر کدام حاوی ده دانه است. خیلی دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسیم «چرا این همه دانه لازم است تا فقط چند درخت دیگر اضافه شود؟» اینجا طبیعت به ما چیزی یاد می دهد. به ما می گوید: «اکثر دانه ها هرگز رشد نمی کنند. پس اگر واقعاً می خواهید چیزی اتفاق بیفتد، بهتر است بیش از یکبار تلاش کنید. » از این مطلب می توان این نتایج را بدست آورد : - باید در بیست مصاحبه شرکت کنی تا یک شغل بدست بیاوری . - باید با چهل نفر مصاحبه کنی تا یک فرد مناسب استخدام کنی. - باید با پنجاه نفر صحبت کنی تا یک ماشین، خانه، جاروبرقی، بیمه و یا حتی ایده ات را بفروشی. - باید با صد نفر آشنا شوی تا یک رفیق شفیق پیدا کنی. وقتی که «قانون دانه» را درک کنیم دیگر ناامید نمی شویم و به راحتی احساس شکست نمی کنیم. قوانین طبیعت را باید درک کرد و از آنها درس گرفت . در یک کلام: افراد موفق هر چه بیشتر شکست می خورند، دانه های بیشتری می کارند. همه امور به هم مربوطند آیا دقت کرده اید که هر وقت به طور منظم ورزش می کنید، میل به غذاهای سالم تر و بهتر دارید؟ آیا دقت کرده اید که وقتی غذاهای سالم تر و بهتری می خورید انرژی بیشتری دارید و طبعاً دوست دارید که ورزش کنید؟ همه چیز در زندگی به هم مربوط است. روش تفکر شما روی روحیة شما مؤثر است، روحیة شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روی نحوة گفتارتان اثر می گذارد، روش حرف زدنتان روی طرز فکرتان مؤثر است! تلاش برای پیشرفت در یک بُعد زندگی بر سایر ابعاد زندگی اثر می گذارد. وقتی در خانه خوشحال هستید، در محل کار نیز احساس شادی بیشتری خواهید کرد و وقتی سر کار شاد باشید در خانه نیز شاد خواهید بود. اینها به چه معناست؟ - اینکه برای پیشرفت در زندگی می توانید از هر نقطه مثبتی شروع کنید. می توانید با برنامه ای برای پس انداز، نوشتن لیست اهدافتان، رژیم غذایی یا تعهد برای گذراندن وقت بیشتر با فرزندانتان شروع کنید. این کار مثبت منجر به نتایج مثبت دیگر هم می شود، چون که همه امور به هم مربوطند. - مهم نیست که تلاشی که جهت «پیشرفت» می کنید کجا صرف می شود. مهم این است که شروع کنید. - عکس این قضیه هم صادق است. یعنی اگر یک بعد زندگی شما خراب شد، سایر ابعاد هم به زودی خراب می شود. باید به این مسأله دقت خاصی داشته باشید. در یک کلام هر کاری که انجام می دهید به نوبه خود اهمیت دارد زیرا بر امور دیگر نیز مؤثر است. چرا؟ هنگامی که بلایی به سرمان می آید، یا همه چیزمان را از دست می دهیم یا کسی که عاشقمان بوده ما را ترک می کند، اغلب ما از خودمان می پرسیم: «چرا؟» «چرا من؟» «چرا حالا؟» «چرا او مرا سرگشته و تنها رها کرد؟» سؤالاتی که با «چرا» شروع می شوند، ممکن است ما را به یک چرخة بی حاصل بیندازند. اغلب جوابی برای این "چرا" ها وجود ندارد و یا اگر هم جوابی وجود داشته باشد،اهمیتی ندارد. افراد موفق سؤالاتی از خود می پرسند که با «چه» شروع می شوند: «چه چیزی از این پیشامد آموختم؟» «چه کاری باید در برخورد با این پیشامد بکنم؟» و هنگامی که پیشامد واقعاً فاجعه آمیز است، از خود می پرسند: «چه کاری طی 24ساعت آینده می توانم بکنم تا اوضاع کمی بهتر شود؟» در یک کلام افراد خوشبخت هیچوقت نگران نیستند که آیا زندگی بر «وفق مراد» هست یا نه. اینها از آنچه که دارند بیشترین استفاده را می کنند و آنچه که از دستشان بر می آید انجام می دهند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:30 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
بخشی از ادبیات، بویژه ادبیات مقاومت هر جامعهای، با زبان طنز بیان میشود. گرچه در فضای امنیتی، طنز معمولاً لباس آهنین میپوشد، ولی در لباس آهنین نمیتوان کلمات ظریف و لطیف و گل و بلبل تولید کرد. گاه کلمات طنز میتواند چنان در عمق جان خواننده بنشیند که: «آخ قربون دهنت، زدی توی خال»! جامعه اما در شرایط سخت به طنز رو میآورد و چون فرهنگ عامه امضای خاصی پای نوشتهها و گفتهها ندارد، حد و مرزی هم در میزان تندی و صراحتاش وجود ندارد. زمانی که تراژدی به اوج میرسد، کمدی آغاز میشود. و طنز یک رشته از کمدی است که در آثار نویسندگان، طنزپردازان و نیز مردم کوچه و بازار نمود مییابد. گونهی دیگر طنز با عنوان جوک در افواه تولید میشود و بین مردم میچرخد. هر چقدر شرایط سختتر باشد، دندانهای طنز و جوک گزندهتر و تندتر است. فرهنگ عامه حتا واژهسازی میکند، فرهنگسازی میکند، واژهها و ترکیبهایی میسازد و معنا میکند که بتواند سختی روزگار را تحمل کند. یکی از نمونهها واژگان و ترکیبهایی است که در همین چند روز تولید شده و مورد استفاده قرار گرفته است. مثلاً: طرف خیلی صدا و سیماست: یعنی طرف خیلی خالی میبندد یا واقعیت را برعکس نشان میدهد. یارو خیلی کامران نجفزاده است: این اصطلاح که چه عرض کنم، این فحش خیلی کاربرد دارد. چون چندین لنترانی را هم در خود جای میدهد. یعنی طرف خیلی دغل، شارلاتان، وطنفروش، بدبخت، خاک برسر، بیهمهچیز، دوقرانی و عقدهی متحرک است. طرف از اون تأیید رهبری شدههاست: یعنی میخواهند به ما زورچپونش کنن. قضیه خیلی بیست و سی یه: این برمیگردد به برنامهی بیست و سی صدا و سیما که یعنی قضیه خیلی بندتنبانی و آبدوغی است. حرفت در حد بیست و چهار میلیون رأی احمدینژاد بود: یعنی خیلی دروغات گنده بود، یک کم کوچکترش کن که باورمان بشود. مگه وزارت کشوره؟: یعنی مگر خم رنگریزی است، یا حوض نقاشی است که مرد صورتگر بندازند توش و چیتوز بکشند بیرون. یارو خیلی نوکیاست: یعنی از آن خبرچینهای دبش است یا یک خائن حرامزاده است. مثل جنبش سبز میمونه: یعنی دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نداره. حساب طنزپردازان و طنزنویسان اما جداست. آنها چیزهایی در ترکیب جامعه و چهرهی سیاستمداران مییابند که بتوانند دفرمهاش کنند و یا با بزرگنماییاش تصویر دیگری برای شادکردن جامعه و برای ایجاد فضای تحمل بسازند. طنز هنری است که سازندهاش به شادی و سرخوشی و تحمل جامعهاش میاندیشد. یکی از طنزنویسان ارزشمند معاصر پوریا عالمی است. او هر روز یک ستون در روزنامهی اعتماد ملی دارد که طنزهایش را مینویسد. یک نمونه از کارهای جالب او را نقل میکنم: آموزش برنزه کردن در ایران برای برنزه كردن كمهزینه میتوانید: رأی بدهید. رأی دادن ارتباط مستقیمی با برنزه شدن پوست دارد. چون از فردای آن باید از ساعت ۱۲ ظهر در خیابانها دنبال رأیتان بیایید. لباسهای شخصیتان را بپوشید و با در دست گرفتن جسم سخت یا گذاشتن كلاه مخصوص سر چهارراهها و در میدانهای اصلی شهر تمام ساعات بعدازظهر را آفتاب مستقیم بگیرید. یادتان باشد فقط آفتاب بگیرید و جو نگیردتان. چون ممكن است به طرف باقی شهروندان با جسم سخت حمله كنید. در كل اگر دقت كنید بیشتر این برادران پوستهای به شدت برنزه شدهای دارند! در خیابان به حالت سكوت تجمع كنید. در این حالت ماشینهایی كه برای رفاه حال عمومی در نظر گرفته شدهاند به شما آب میپاشند. وقتی پوستتان خوب خیس شد، آفتاب پوستتان را برنزه میكند. در حالت قبلی ممكن است كسانی دنبال شما كنند. شما هم مجبور به فرار كردن شوید. این كار باعث میشود پوستتان از همه طرف آفتاب بخورد و حسابی برنزه شوید. به مدت ۲۰ روز تا یك ماه، به دنبال برادرتان یا فرزندتان از كهریزك به تپههای دركه و حومه، از آنجا به پزشك قانونی، از آنجا به دادگاه انقلاب، از آنجا به قوه قضائیه، و در كل از آنجا به اینجا، از اینجا به اونجا مراجعه كنید. مهرورزی مسئولان مربوطه باعث میشود شما ساعتها پشت در بمانید و آفتاب بگیرید. این سیاست كه برای برنزاسیون مردم در پیش گرفته شده است، پوست شما را در ابتدا كلفت و سپس برنزه میكند. یك راه این است كه پیه كار سیاسی را به تنتان بمالید. در این حالت نه تنها برنزه میشوید، ممكن است از ته بسوزید. میتوانید روبهروی پارك ملت همینطوری در حالت سكوت بایستید. اینطوری از چند جهت برنزه میشوید. پیشنهاد میشود در زیرزمین خانهتان به فناوری هستهای دست پیدا كنید. قرار گرفتن در تشعشعات هستهای شما را برنزه و قشنگ میكند. و در ضمن یك دانشمند به دانشمندان جوان مملكت اضافه میكند. در استقبالهای مردمی و خودجوش، از ساعت ۸ نه، از ساعت ۹ نه، از ساعت ۱۰ شركت كنید و زیر آفتاب سوزان سفرهای شهرستانی برنزه و برشته شوید. یك راه هم این است كه با آقا رحیم مشایی برای صله رحم به بلاد خارجه سفر كنید و آفتاب تابان و سوزان آنجا را به پوست و جان بخرید. ایضاً سفر به تركیه و اینا با آقا مشایی توصیه میشود. یك راه ساده این است كه اگر پول دارید سولاریوم كنید و دردسرهای بالا را نكشید. اگر اینطوری برنزه نشدید، شبها برنامه «بیست و سی» را ببینید. با دیدن این برنامه گُر میگیرید و برافروخته میشوید. گُرگرفتگی و برافروختگی پوست، روح، روان، اعصاب و اینا را، همه را باهم یكهو برنزه میكند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:5 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان بازم طبق معمول هر سال اومدم تا Xامین سالگرد تولد 17 سالگیم رو به خودم تبریک بگم. ولی چیزی که امسال رو متفاوت از سالهای گذشته می کنه اینه که من امسال از طرف بهترین دوستم بهترین کادویه عمرم رو گرفتم و اون یه کتاب بود. میدونم که بهترین و شیرینترین لحظات زندگیم رو با خوندن اون کتاب تجربه خواهم کرد ( ممنون دوست من )
پریسا جان، ای عزیزترین و قدیمیترین دوست ، تولدت مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 8:30 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
بیانیه شماره 9 مهندس میرحسین موسوی در مورد اعلام تایید نتایج انتخابات ریاست جمهوری توسط شورای نگهبان ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:53 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
من ئولموشم ، آغلیان یــوخ گؤزلریمی باغلیان یــوخ بیر اود یاخیب داغلیان یوخ سویوق بیزی کیریدیبدی شاختا بیزی قورودوبری نفتیمیـــزی باسدیریـر لار میلته قان قوسدورور لار بیــر عـده یه قیسدیریـر لار قالان قالیر آج به سوسوز جواندیسا ، آجدی ، قودوز قیرخ ایلدی کی دوستاغام من قارالار ایچره آغام من دئیریس بس که ساغام من؟ باغیرمادان ایش قورتولوب بوغاز، باغیرساق ییرتیلیب بیز میلتین وار هاراسی ؟ هاردان ساغالین یاراسی ئوزشیطانی، ئوز باراسی بونا دئییر: قاچ چاپاری! اونا دئییر: وور شکاری! بیر ال سلاح ، بیر ال یالین بیری تونوک، بیری قالین دئییر کی: حقـقیـزی آلین ! آمما هانسی کؤمک ایله یئمک اولور دئمک ایله؟ ملت ییخان ئوز قالاسی سرباز کیمدیر- ئوزبالاسی ئوز قانیدیر ئوز جولاسی نئجه دئییم: چال چاتلاسین قووخ کیمی وور پارتلاسین بؤیوک باشلاردی تقصیر کار چیچیک باشدا نه تقصیر وار یئنــه ارتـش دورا هــاوار ملتین ده ایشی- ایش دیــر یوخسا دوا مرگمشدیـــر ملته وارمی فایداسی ؟ هر قاب سینیر ئوز بایداسی بو شیطانین ئوز قایداسی: « دده م منه کور دئیبدی» «هر گله نی وور دئیبدی» قورخوم بودیر، اویون اولا ملت یئنه قویــون اولا؟ کیمدیر بیزه بویــون اولا کی قوردی بیز قووا بیلک قوردون شررین سووابیلک بیز بیر دریا قان وئرمیشیک زندانلاردا جان وئرمیشیک قیرخ نسلی قوربان وئرمیشیک «شریعتی» تک انسانلار «تختی» کیمــی پهلوانلار باشلارا سوورولور سامان گؤزلری دولدوروب دومان یا علی! یا صاحب زمان! دادا چاتون ، کی دارداییق قورتدی ، کولک دی ، قارداییق
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 15:5 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا کمکم کن
تو یکی منو تنها نذار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:50 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
دهه فجر رو به همتون تبریک می گم و بهترین آرزوها رو براتون دارم دهه فجر امسال برای من با دهه فجر سالهای قبل فرق داشت روزای اول برادر زادم ازم پرسید: عمه چند سال که جنگ تموم شده؟ چند سال که انقلاب شده؟ اصلا انقلاب یعنی چی؟ مردم چرا انقلا ب می کنن؟ واقعیتش این بود که من جوابی برای این سئوالها نداشتم، میدونستم که سالها از جنگ گذشته اما خاطرم نبود چقدر؟ صحنه های جبهه اونقدر تو ذهنم شفاف بود که نمی تونستم بگم 20 سال. یادم بود که انقلاب قدیمی تر از اون بود ولی چقدر؟ از معنی انقلاب فقط "توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد" یادم مونده بود و سخت تر و مشکل تر از همه اینکه: مردم چرا انقلاب می کنن؟ دیگه هیچ جوابی واسه این یکی نداشتم. یه جورایی دس به سرش کردم و گفتم: الان درس دارم باشه بعدا بهت میگم. واسه همین امسال پیگیر برنامه ها بودم. فهمیدم درسته که 30 سال از انقلاب میگذره ولی هنوز به چیزی که برای رسیدن بهش انقلاب کردیم نرسیدیم، فهمیدم 20 سال از جنگ میگذره ولی هنوز هر سال چندتا شهید گمنام تو هر گوشه از وطنمون دفن می شه هنوز خرابه های خرم شهر مثل 20 سال پیشه و هیچ فرقی نکرده هنوز بعضیا چشم براه عزیزاشونن تا برگرن هنوز.... ولی بازم نفهمیدم انقلاب یعنی چی؟ انقلاب یعنی فروختن یه پالان و خریدن یکی دیگه به قیمت جون مردم؟! انقلاب یعنی دربون یه پادشاه دیگه شدن! یکی رو از نون خوردن انداختن و دیگریرو از گدایی به شاهی رسوندن؟ و خیلی چیزای دیگه.... و اینکه ما چرا انقلاب کردیم؟ انقلاب کرديم تا شاه و شهزاده نداشته باشيم... آقا و آقازاده داريم! انقلاب کرديم تا سياستمان ديني شود... دينمان سياسي شد! انقلاب کرديم تا اقتصادمان انساني شود... انسانيتمان اقتصادي شد! انقلاب کرديم تا خيابان هايمان شريف شوند... شرافتمان خياباني شد! انقلاب کرديم تا رنگ آزادي را ببينيم... اسارت رنگ شده را ديديم! انقلاب کرديم تا دردهايمان درمان شود... درد بي درمان گرفتيم. راستی چرا انقلاب کردیم؟
بعد همه اینا یه تیکه بریده روزنامه دیدم که فرح روز 13 بهمن 57 نوشته بود: مردم پر شده بودن تو خیابونا دور ماشین آقای خمینی پر از جوونای مشتاق بود مردم به شیشه ماشین حامل آقای خمینی بوسه می زدن شاه با دیدن این صحنه ها خیلی عصبانی می شد، میگفت: این مردم خیلی نمک نشناسن قدر کسی رو که براشون زحمت می کشید رو ندونستن ... حالا یه نظر سنجی در مورد حرفهای شاه فقید، موافق یا مخالف؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:59 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام از اینکه تو این مدت که نبودم صبوری کردین و اسم وبلاگم رو از تو پیونداتون پاک نکردین از همتون ممنونم یه مدت بدجور مشغول فصل امتحانات بودم و بعدشم چندتا اتفاق رنگ و وارنگ افتاد ولی بالاخره امروز یعنی عصر جمعه فرصت نوشتن پیدا شد. فصل امتحانا به سلامتی گذشت و نتیجه ها هم کم و بیش اعلام شده بعضی ها حالشون خوبه ولی حال بعضی ها زیاد تعریف نداره. آخر هر ترم هممون یه تمصمیم کبری می گیریم که دیگه از ترم بعد چنین و چنان می کنم ولی بازم همون آش و همون کاسس. راستی چرا اینجوریه؟ این ترم منم مثل همه یه تصمیم کبری گرفتم اگه نتیجه داد ترم بعد فرمولشو به شما هم می گم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:56 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
فردي از پروردگار در خواست كرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند دعاي او را مستجاب كرد. در عالم شهود او وارد اتاقي شد كه جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ مي رسيد، ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود به طوري كه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناك بود! آنگاه ندا آمد: اكنون بهشت را نظاره كن. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند و ...ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت: نمي فهمم!!! چرا مردم اينجا شادند. در حالي كه در اتاق ديگر بدبختند با آنكه همه چيزشان يكسان است؟ ندا آمد كه در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد چون ايمان دارد كه كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:24 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان نمی دونم از کجا شروع کنم، راستش می خواستم یه چیزایی در مورد برنامه ریزی و مدیریت زمان بنویسم ( چیزی که هرگز نتونستم انجام بدم ) بلکه فرجی حاصل شد. ولی از وقتی شروع به نوشتن کردم 2 بار برق رفت و مجبور شدم همرو دوباره تایپ کنم که اینبار دیگه رشته کلام از دستم در رفت، راستی شماها با این قطعی ها چیکار می کنین؟ اصلا تا حالا شده به جایی زنگ بزنین یا از کسی توضیح خواستین؟ مطمئنا نه، چون ما مردم سر به زیر و قانعی هستیم، حتی اگه نون شبمونم بگیرن کسی اعتراض نمی کنه. مردم چنان گرفتار کارای روزمره شدن که خدا میدونه، وقتی میری تو خیابون ده ها و صدها نفر و میبینی که تو صف نونوایی و بانک و سر کوپن و غیره وایسودن و دارن وقت گرانبهاشونو هدر میدن. وقتی هم میرسن خونه حال و حوصله ی زندگی کردنم ندارن حالا چه برسه به این کارا.اینروزا وسایل راحتی خیلی بیشتر از 30 یا 40 سال پیش شده ولی مشکلات چندین برابر زیاد شدن. باغ داغ دلم تازه شد، حالا کلی حرف هست در مورد این جمع آوری اطلاعات خانوار و نحوه پر کردنش. بگذریم در مورد قطعی می گفتم، حالا یکی نیست به آقای برقی بگه که آخه مرد مومن همین یه هفته پیش بود گفتین هر روز 2 بار برق قطع میشه اونم هر بار 2 ساعت، آخه پس این چه وضعشه؟ البته این میون سود سرشاری هم به جیب بعضی ها سرازیر شد، بازار خرید ژنراتورهای کوچیک و بزرگ حسابی داغه و هر کاسبی یکی خریده. اونروز اتفاقی چندتا خبر در مورد این قطعی ها شنیدم که شنیدنش خالی از لطف نیست. تو یه خبر رئیس نمیدونم چیه برق کشور صحبت می کرد ایشون به خبر نگار گفتن: چون ژنراتورهای ما آبی هستن این کسری برق به خاطر کمی بارش امسال هست ( حالا بماند کسی نپرسید که آخه مگه چند درصداز برق کشور از سدهاست؟ ) جالب اینجاست که همون روز تو اخبار شبکه دیگه همون سمت در آب کشور گفتن: ما امسال کمبود آب نداریم، فقط چون پمپ های آب، برقی هستن قطع برق باعث قطع آب بعضی مناطق میشه. همه اینا تو ذهنم بود و داشتم باخودم کلنجار میرفتم که یه دوس این شعر رو برام خوند: سگی پای صحـــرا نشینی گـــزید به خشمی که زهرش زدندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبــرد به خیــل اندرش دختـری بود خــرد پـــدر را جفا کــرد و تنـــدی نمود کــه آخـر تـو را نیــز دنـدان نـبـود؟ پـس از گریه مــرد پراگنـــده روز بــخنـدیــد کــای مــامک دلـفــروز مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش دریغ آمــدم کـام و دنــدان خـــویـش محال است اگر تیغ بر سر خورم کـه دنـدان به پـای سگ انـدر بـــرم تــوان کــرد بــا ناکسان بــدرگـی ولیکــــن نـــــیاید ز مــردم سگــی - حالا نتیجه گیری با خودتون..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:13 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستای عزیزم سلام یه مدت بود که درگیر امتحانات بودم نتونستم آپ کنم شرمنده از همه دوستانی که لطف داشتن و سر زدن سپاسگزارم. البته مطلب قابل قبولیم پیدا نکرده بودم.تا اینکه یکی از عزیزترین کسانم این متن رو به من هدیه کردند که منم به نوبه ی خودم اونو به شما تقدیم می کنم.
خدا خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر و محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود، نا امیدان را امید می شود گمشدگان را راه می شود و در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا، محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزتان را از هر اندیشه خلاف و زبانتان را از هر گفتار نا پاک و دستهایتان را از هر آلودگی دربازار و بپرهیزید از نا جوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها. چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند. در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند. مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟ ملا صدرا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:27 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این پستی که میذارم رو تو یه نشریه دیدم هر کی خواست من اسمشو میگم و من این وسط فقط تایپ کردم همین بعدا نگین این داره تفرقه سازی میکنه و اینا ... مفتي وهابي :فوتبال حرام است مگر به 14 شرط
به سوالي درباره فوتبال، حلال بودن آن را مشروط به 14 شرط کرد. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:32 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی این اولین باریه که من دست به قلم (خودکار) شدم و می خوام خودم بنویسم. مجبورین یه مدت چرندیاتمو بخونین تا اینکه من نوشتن یاد بگیرم(البته زیاد امیدوار نباشین). اینم توصیه یکی از دوستای خوب وبلاگ نویسمه(بایقوش). امروز یا به عبارتی امشب شب چهارشنبه سوری بود(هست). من که بیرون نرفتم ولی ظاهرا وضع خوب بود وشلوغیا کمتر شده، اما بازم صدای بمبایه دستی و غیره از دور و نزدیک میومد. به نظر من رسم و آئین امشب یه آئین دیرینه ملیست که ماها وظیفه داریم حفظش کنیم، ولی به چه قیمتی؟ ما که جوون بودیم دلخوشیمون یه آتیش کوچیک بود که از روش می پریدیم و کلی شادی می کردیم ولی حالا چی؟ با این ترقه ها و بمبا مگه جاییم برا شادی میمونه؟ من نمی گم شادی نکنیم، ولی بهتره حد و اندازمونو نگه داریم تا خدایی ناکرده شادیامون به عزا تبدیل نشه . با آرزوی اینکه امشب برا کسی اتفاقی نیوفته بولودوز یاغار اولسون سولاریز آخار اولسون آتلاریز قاچار اولسون اوجاغیز یانار اولسون چرشنبز مبارک اولسون
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:47 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
**************************** چوخ چکمیشم قارا گون قارا گئجه قارا، گون اریدیم سانکی نئجه یایدا، دوشر، قارا، گون **** من عاشقم بیر آیا بیر اولدوزا، بیر، آیا بیر گونوم بیر ایل کئچیر نئجه دوزوم، بیر، آیا **** باشاردیغینجا چالیش ملته محبت ائله ایتیرمز ائل نه قده ر ائیله سن محبت ائله محبت عالمینین باشقا بیر صفالری وار هر ایش که قهریله اولماز اولار محبت ایله **** اوغول چوخ تاپیلار آتا تاپیلماز دمیر چاریق گئییب مینسن قیر آتا **** من وورغونام چوخ زاماندیر بو داغا بولبول قونار گول اوستونده، بوداغا لاله لی داغ اوره ییمه، یار چکیب من دوزرم داغدا دوزمز بو، داغا **************************** |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 12:56 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
دشــمن مـــا را سعــادت یـــار بــاد روزو شب با عزو نازش کار باد هـرکه کافر خواند،ما را گو بـخوان او میـــان مــومنان دیــن دار بــاد هــرکه خــاری می نهد در راه مــا خــار مــا در راه او گــلــزار بـاد هــرکه چــاهی می کند در راه مـا چــاه ما در راه او همــوار بــاد هرکه ملک و مال ما را حاسد است ملک و مالش در جهان بسیار بـاد هر که را مستی زرکوب آرزوست گو که ما مستیم و او هوشیـار باد زرکوب نجم الدین تبریزی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:8 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
اونـکه یه وقتی تنها کسم بود تنها پنــاه دل بی کسم بـود تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم خیال میـکردم پیشم می مونه ترانه ی عشق برام می خونه خیال میـکردم یه همزبونـه نمی دونستـم نا مهـربونـه با اینـکه رفتـه امـا هنوزم با داغ عشقش دارم میـسوزم فـکرو خیـالش همش باهامه هر جاکه میـرم جلـو چشامه دلـم می خواد تا دووم بیـارم رو درد دوریش مرهـم بذارم امـا نمیشه راهــی نـدارم نمـیتونم من طـاقت بیارم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:39 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
اویما هرزولفی قارا، سئوگیلی جانانه، کونول بووفاسيزلار ائدرلر سنی دیوانه، کونول
ممکون اؤلدوقجا چالیش یانمایاسان عشق اؤدونا شمع دَن گورنه چکیر هر گئجه پروانه، کونول
سَن هله عشق کمندینده اسیر اؤلمامیسان اؤیما مجنون کیمی هرزولفِ پریشانه کونول
گولده اؤلسایدی وفا، خاریله یار اؤلمازیدی بولبولون آهی یايیلمازدی گولوستانه،کونول
آشنا اؤلماق عبث دیر بو پری چهره لره یئنه بیرگون اؤلاجاقلار سنه بیگانه، کونول
سئودیین اؤلسا زولیخای زامان، سن یوسیف مکرائدیب سالدیرا جاقدیرسنی زندانه، کونول
واحیدین عمريبوتون نازلی گوزه للرله گئچیب بو حقیقت سوزو ظن ائیلمه افسانه، کونول |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:37 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام سلام دیر شده، ولی اشکال نداره شما کادوهاتونو بفرستین من قبول میکنم
لطفا نظرات رو برایه پست قبلی بزارین |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:35 توسط پریسا
|
||
|
|
|
|
|
الهی
همه ی امیدم را لحظه های با تو بودن می یابم . آن لحظهای که دیدگانم خیس از نبودن تو می شود ، آن لحظه که دستانم وجود بی انتهای تو را در اعماق ثانیه ها درک می کند، تو را همراه همیشگی خود حس می کنم . من باران را بهانه ی عشق و بهار را بهانه ی دوستی می دانم و بر خود می بالم که برای با تو بودن بهانه ای نمی خواهم . ای مهربانترین همراه باز آ و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:59 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
WHATEVER THE MIND OF MAN " CAN CONCEIVE ".IT CAN ACHIVE WHAT YOU THINK AND WHAT YOU FEEL AND WHAT YOU MANIFESTS .IS ALWAYS MATCH |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:56 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
آدام واردی آداملارین ناقشی دی آدام واردی اشگ اونان یاخشی دی آدام واردی دیندیرنده جان دییـــــر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 11:29 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره کسی هرگز نشناخته اونکه در راه رفاقت همه هستیشو باخته دو سه روزی همسفر بود انتهای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجره همه دقایقم شد از جدا شدن میترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:36 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
![]() ![]() ![]()
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 18:1 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
آذربایجان چوخ گئچمیشم بو داغلاردان دورنا گوزلی بولاغلاردان ائشیتمیشم اوزاقلاردان ساکت آخان آرازلاری سینامیشام دوستی یاری ائل بیلیر کی سن منیم سن یوردوم یووام مسکنیم سن آنا دوغما وطنیم سن آیریلارمی کونول جاندان آذربایجان آذربایجان من بیر اوشاق سن بیر آنا اودورکی باغلیان سانا هانکی سمته هانکی یانا هی اوچسامدا یووام سنسن ایلیم، گونوم، اوبام سنسن êحیدر بابا گویلر بوتون دوماندی گونلریمیز بیر بیرندن یـاماندی بیر بیروزدن آیریلمایین آماندی یاخشیلیغی الیمیزدم آلیبلار یاخشی بیزی یامان گونه سالیبلار êحال دنیـــــا را چو پرسیدم من از فرزانـــــه ای گفت یا شمع است و یا برق است و یا پروانه ای گفتم از احــــوال عمرم گو که بار عمــر چیست گفت یا خواب است و یا باد است و یا افسانه ای گفتم آنـــها را چه گویی که بــر او دل بستــه اند گفت یـــا مستند و یــا کـورند و یــا دیــوانــه ای êنباید بستن اندر چیزو کس دل که دل ببرداشتن کاریست مشکل êمن از روئیـدن خس بر سر دیوار دانستـم که ناکس کس نمی گردد به این بالا نشینیها êاظهار عجز پیش ستم پیشه ابلهیست اشک کباب باعث طغیان آتش است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:7 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
شخصی پیش فرزانه ای
رفت و از زمانه شکوه کرد .از نادرستی زمانه و از سختی آن ناله ها نمود. "فرزانه گفت ": آنچه تو را آزارد نادرستی و سختی نیست بلکه تکراری است که بر وجود تو چیره شده است .آن گاه از فرزانه سوال شد : چگونه می توان از تکرار و مرارت رهایی یافت؟ فرزانه گفت : راز گریز از تکرار را به تو می آموزم.<< عاشق باش >>.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:15 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر كوچكي،روزي هنگام راه رفتن در خيابان،سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول ،آن هم بدون هيچ زحمتي ،خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه ي روزها هم با چشم هاي باز سرش را به سمت پايين بگيرد.(به دنبال گنج!) او در مدت زندگيش ،296 سكه 1سنتي،48 سكه 5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي،16 سكه 25 سنتي،2سكه نيم دلاري، و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا كرد.يعني در مجموع 13 دلارو26سنت. در برابر به دست آوردن اين 13دلارو26 سنت ،او زيبايي دل انگيز 31369طلوع خورشيد،درخشش 157 رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد. او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند ،نديد. پرندگان در حال پرواز،درخشش خورشيدو لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزيي از خاطره ي او نشد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:8 توسط پریسا
|
|
||
|
|
|
|
|
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب وقت دارید که همه ی پولها را خرج کنید چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود! در این وقت شما چه خواهید کرد؟ البته که سعی میکنید تا آخرین ریال را خرج کنید. هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم <بانک زمان> هر روزصبح در بانک شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود. ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده میداند ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده میداند ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه میداند ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان بدر برده میداند < هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید باز بخاطر بیاورید که زمان بخاطر هیچکس منتظر نمیماند> دیروز به تاریخ پیوست فردا معماست و امروز هدیه است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:54 توسط پریسا
|
|
||